با سلام خدمت همه دوستان گرامی و سپاس از عزیزانی که در این چند روزی که بنا به دلایلی  نتونستم در خدمت دوستان  باشم امیدوارم که سالم سبز و سر حال باشید و ممنون از دوستانی که لطف فرمودند تشریف آوردند و نظرات گلشون هم بیان کردند و اما دلیل ......

امشب شدیدا خوابم می آید... و اینقدر احساسات به غلیان در آمده عجیبی در من جریان دارد که گفتنشان یعنی یک بی آبرویی بی حد و حصر .... :دی.... بعضی وقتها خواندن یک خط نوشته تو را پرتاب می کند به گذشته ها و انگار آتشی در درونت به پا می کند.. حالا شاید نویسنده هیچ قصد و منظوری هم نداشته...اما تو کافی است فقط کمی حسود باشی... یا  ...یا اصلا کمی...فقط کمی خودخواه... بعضی وقتها اینقدر در دنیای خودت گم میشوی یا غرق می شوی... که جز خودت چیزی را نمی بینی... و اگر جایی بر وفق مرادت نچرخد... سرت گیج می رود...خرد میشوی...له می شوی... و پذیرش این واقعیت که  آدمها تغییر می کنند... آدمها تحت سلطه تو نیستند...آدمها می توانند آن چیزی باشند که تو نمی خواهی... آدمها اصلا آن چیزی هستند که تو خوش ات نمی آید... برای ات گران تمام می شود... اما چاره ای نیست... جز پذیرش... جز پذیرش آدمها همانطور که هستند... با تمام خوبی ها و بدی هایشان... برای اولین بار در زندگی به چشم می بینم کسی عملا از من خوش اش نمی آید...یعنی بدش می آید...یعنی دلش می خواهد سر به تنم نباشد...حس خوبی نیست اما جالب است... تا بحال تجربه نکرده بودم دشمن داشتن یعنی چه... و من به این صحنه های بر تنش این روزها بلند بلند فریاد  می زنم... این هم از خودخواهی و خود بزرگ بینی من است و خود بهتر می دانم... می فهمم که وقتی شاهد نفرتش هستم و لبخند می زنم... چه آتشی به پا می کنم... می دانم چقدر خودم لذت می برم از این خودبرتر بینی... و میدانم که این لذت های موقت چه مسیر مناسبی است برای سقوط...!و می دانم اگر کمی فقط کمی بخواهد قدم بلندتر بردارد- و می دانم که می تواند- له می شوم... و البته که حق ام هم شاید باشد... نه چون از من برتر می شود...چون مرور روزهای پر از  اینهمه لبخند از روی خود بزرگ بینی می شود همانند پتکی مخت را از هم بپاشاند...

روی هم رفته حال سرخوشی ندارم... از این دوست تازه و نوپایی که می خواهد یک شبه خلاصه.این عزیز دوست داشتنی  صادقانه نفرتش از ( 02.gif) را بروز می دهد و صادقانه تر علاقه اش را به ( 07.gif  )... قرار بود به طنز بنویسم !یک بار نوشتم...خوب هم شده بود...اما همه را پاک کردم... اگر می نوشتم... حماقت را به اوج رسانده بودم...راستش اینقدر به این بنده خدا علاقه و حساسیت دارم که اصلا  دلم نمی خواد لحظه ای اخمش رو ببینم با وجود اینکه این همه احساس رو تو وجودش می بینم . ای کاش ب.... و م... می تونستن این گلبرگشون رو که از شاخه وجودشون هست یه مقدار  بیشتر بهش مرسیدن ات لا اقل همراه برگ های دیگرشون سبز و با طراوت بمونه و دیگه هیچ باد خزونی نتونه بهش آسیب برسونه ! بتونه دیگری  در سایه این گلبرگ به یه آرامشی الهی  برسه!  

 ترانه امروز: بار اولم نیست که دل می بازم*   با وسوسه های قول تکراری تو*   بار آخرت نیست که به من میخندی*  دلگیرم از این رسم دل آزاری تو* فردا همین قصه نباشه از شروع * از صبح تا غروب و از غروب تا به طلوع   من حوصله باختم از این بازی عشق  این بازی بد با من عاشق ممنوع  بازیگر قصه های تو من نیستم  عاشقم ولی عاشق مردن نیستم   من صبور و ساکتم ولی نه بیش از این   تا مرز جنون اهل رفتن نیستم... یک بار فقط یه بار تنهای دیگه   می تونی منو صدا کنی عاشق وار   این فرصت آخرین بین من و تو   طنازی و هر بازی دیگه به کنار....

/ 1 نظر / 12 بازدید

[بغل] چه غمگین !