تو می آیی....

بعد از مدتها به که به علت پاره ای از مشکلات نمیتونستم در خدمتتون باشم

         دوباره آمده ام تا به عشق آقام بنویسم باشد که مورد عنایتش واقع شوم.

       یک روز می آیی  ودستانت  ،از سیب های  سرخ  لبریز است

       یک روز می آیی ،نه تابستان ، وقتی که می آیی تو پاییز است

        یک  روز  در  یک  برگ ریز  تند  با عطر باران میشوی پیدا

       با گونه های سرد وچشمانی که مهربان اما غم انگیز است

        من سالها در روزهای تلخ ، چشم انتظارت بوده ام هر جا

        بغض نبودن  های  رنجورت  در  حنجره  انگار  آویز  است

         یک  روز می آید  که  برگردی، یادی کنی از غربت شاعر

     می آیی اما نیستم ای خوب این شعر بی شک روی آن میز است.

                                  اللهم عجل لولیک الفرج

/ 2 نظر / 5 بازدید
گل یخ

[لبخند]سلام و ایام به کام [گل]هفته ی خوبی داشته باشید .... پر از نور و عشق و شادی و سلامتی[گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی؟ آهنگر، سر به زیر آورد و گفت: وقتی می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که: خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده، اما کنار نگذار [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

گل یخ

[لبخند]تنها در برابر این احساس پاک می تونم بگم [گل]آمین یا رب العالمین[گل]