چرا در تاریکی زندگی؟؟

تو می توانی دوستی مرا نپذیری . می توانی مرا از خود برانی . می توانی روی از من بگردانی و برای همیشه مرا از دیدار خود محروم کنی تو می توانی اونی باشی که دیگرون می خوان تو می تونی هر کسی رو خوشبخت کنی تو می تونی آرزوهای مرا بر باد دهی !!... منهم می توانم تو را نبینم . می توانم روز ها و شبها بدون دیدار تو بسر برم . می توانم چشمانم را از وقتی که تو را می بینم ببندم .سرم را  بگردانم و به سوی تو خیره نشوم تا دگر بار اسیرت نشوم . می توانم زبانم را وادارم تا نام تو را بر خود جاری نکند . می توانم گوشم را از شنیدن آهنگ صدایت بی نصیب نمایم وطنین  حرفهایی را که تا مدتها در گوشم هست ناشنیده بگیرم .متونم دستانت را برای همیشه در شراشیبی زندگی رها کنم .... . ولی ....قلبم.... چی ؟ اون  دیگه  در اختیار من نیست . او تا زنده ام بیاد تو خواهد طپید او در درون خود بخاطر تو خواهد نالید.اون دیگه چه ها که نمی کشد!!!؟


مگه  ترانه های آسمانی عشاق و سرودهای زندگی باختگان بگوش تو نمی رسد؟
تمام هستی من بودی .حالا  ، چرا دوستم نمی داری؟
 دیگه وسیله ای برای  رابطه ای که قلب ها را به یکدیگر نزدیک می کند ندارم.انگار همش رو باختم یا اینکه یه جایی امانت گذاشتم  تصور می کنم  که گه گاه به کمال  احساسات کسی که مدتهاست او را فراموش کرده ای پی ببری و و کمی  او را بخاطر بیاوری.
نمی دانم آیا سزاوار بودم  که به این چیزها   گرفتار و امیدوار باشم؟
مگه تو  نمی گفتی قلب تو معبد  عشق و آرزوی منست؟
مگر نمی گفتی تو مرا به بهشت می رسانی ؟با گریه هات باور می کردم که من رو دست داری اما نفهمیدم برای چی ؟یا شاید من دوست داشتن رو تو چیز های دیگه میدیدم !
مگر نمی گفتی زندگانی خودم رو ؛نفسم رو ؛آرزوهام رو و آینده ام را فقط با تو می سازم ؟
پس چه شد؟ چراحلا باید در تاریکی زندگی خودت رو رها کنی و به قول معروف فانوس به دست باشی ؟!تو می تونستی تا زمانی که این حرفها مال خودت باشه صبر کنی ؟!!

/ 7 نظر / 12 بازدید
رضا

یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال سین اول سلام؛ سلام به بهار و باران و یاران، سلام به پاکی چشمه‌ساران سین دوم سحر؛ سحر که مرغ می‌خواند، سحر که آوازش را سپیدار بیدار می‌داند سین سوم، سادگی؛ ساده باشیم مثل بنفشه کنار جوی با پاکی هم‌کاسه باشیم سین چهارم، سرود؛ سرود شقایق و شعر و شور، سرود پرواز به دور سین پنجم، سپید؛ دست‌مان سپید، قلب‌مان سپید، مثل پرنده‌ای که به آسمان پرید سین ششم، سفر؛ سفر کنیم با سیمرغ و صبح و شکوفه‌ی سیب، به سرزمین آب و نسترن و نی سین هفتم، سلام؛ دوباره سلام، سلام به صبح و سپیده و سحر، سلام به پرواز حلول سال نو و فصل بيداري و پويايي و حيات دوباره طبيعت و پر طراوت بهار را كه نشانه قدرت لايزال الهي و تجديد حيات طبيعت مي باشد خدمت شما و خانواده محترم تبريك عرض مي كنم ... برای شما و خانواده محترم سالی پر بار و سرشار از خیر و برکت الهی و موفقیت و شادی و معنویت و سلامتی آرزو می کنم در پناه حق ... [گل]

دانشجو.م.ن

سلام تا حدودی پست هاتون رو خوندم ... خیلی احساسی و غمگین می نویسید ... [ناراحت] امیدوارم مشکلتون حل بشه ... [عینک] تنها شما نیستید که یه همچین مشکلی دارید ... خیلی ازدوستان وبلاگ نویسان رو دیدم که همین حس و حال نوشته های شما رو دارند . [عینک] ولی معتقدم (اتفاقا چند وقت پیش با یکی از دوستانم داشتیم در همین مورد صحبت می کردیم [عینک]) که هر چی قسمت باشه همون می شه ... عشق کافی نیست [قهر] عاقلانه فکر کردن هم آدمو راضی نمی کنه [عینک][سوال] ... این نیز می گذرد [چشمک] به قول دوستم من نصیحت بلد نیستم [خجالت][نیشخند]

دانشجو.م.ن

دردهاي من جامه نيستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نيستند تا به رشته‌ي سخن درآورم نعره نيستند تا ز ناي جان بر آورم دردهاي من نگفتني دردهاي من نهفتني است دردهاي من گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست درد مردم زمانه است راستی ما طبق روال هر سه شنبه بروزیم نمی خواهید سر بزنید ؟ [چشمک]

زهره

سلام مطلب خیلی غمگین بود جدیدا مطلبات خیلی هاشون بوی غم میدن چرا؟ البته به من مربوط نیس ولی امیدوارم اینا فقط یه نوشته تنها باشن و هیچ حسی ازشون بلند نشه موفق باشی