از غرور تا حضور....

از غرور تا حضور!

غرور ؛ وزنه سنگینی است که هرکس به پای خود بسته است یا به دل و ذهن خود !تا بخواهی به خودتبیایی انگار دیگر پایت توان کشیدنش را ندارد و تنها ذهن است که مشغولش شده ..بارها با خود فکر میکنی که می شود از وزنش کم کرد ولی لامذهب انگار هرروز به خودش آب میگشد و سنگین تر می شود...کنارش خیلی چیزها ساکت خوابیده اند ..حرف دل ..حرف ناگفته ..دوستت دارمهای کارساز و عشق پنهان! کاش میشد همه اینها را یکباره رو کرد و غرورت را انقدر سبک میکردی که مثل یک بادکنک به نخی آویزانش کنی و هرموقع که نزدیکت شد با تلنگری کوچک دوباره دورش کنی ،!ولی انگار غرور به پایت پیچیده است و نمیخواهد رهایت کند ..لامذهب بعضی موقعها چنان اعتمادی بهت می دهد که انگار فقط توئی و بس  !کاش لااقل این وزنه را در یک کفه ترازو بگزاریم و در کفه دیگر از مهربانی ، سکوت ؛آرامش ؛اعتماد؛نوع دوستی ؛حرف دل ،و عشق و اعتماد بخدا را میگزاشتیم تا با هم برابری کنند..چقدر در این کفه ترازو دست مان باز است !هرچه داریم را میتوانیم یکجا بگزاریم ..چه وزنه بزرگ و متوازنی میشود ..دوستی میگفت اگر غرور خوب بود که الان شیطان سالها سرگردان و آواره نبود ..جمله ویلیام جیمز هم  که دوستی عزیز یا دآوری کرد بی ارتباط نیست که می گوید ..تا زمانی که قلب شما نخواهد به طور یقین مغزتان هرگز به چیزی باور پیدا نمی کند! پس حضور را باور کنیم نه غرور را !!

گهگاهی دلت می گیرد و دوست داری سبک شوی ؛گاهی هم دلت تنگ میشود کمی آغوش می خواهی ؛گاهی دلت میسوزد و کمی مرهم می خواهی ؛گاهی دلت بغض می کند و کمی نوازش می خواهد..گاهی هم بی اختیار دلت هوای جانان می کند و جان می خواهد

دل است دیگر..گاهی هم لبریز مشود و وجودت را میگیرد ..دوست داری با نگاهی  یا نگاری ،با نوایی یا صدائی ، بازبانی بی زبانی مرهمی بر دل گزاری!!

در این فصل گرم انتظار دلگرمی بیشتری میرفت از بندگانی که روح گرم خدا در وجودشان بود ..گاهی هم باید روحمان را کنکاشی کنیم تا ببینیم چرا این همه وابسته شده ولی دلبسته نه ؟! ولی انگار همه خودشان را برای پیرجامه ای پاییزی آماده تر می بینند ! که تنشان را به همان سردی پاییزی بدهند  که صدای بارانش آرامش بخش و صدای رعدش وهم برانگیز شده ...پا روی برگها که میگزاری صدای شکستن غرورشان را میشنوی و لذت می بری! اینها همان برگ های سبز و مغرور به شبنمی لغزان روی وجودشان بودند ..دیدید چه راحت غرور زرد و شکستنی اشان کرد ...!پس ما هم باز به انتظار پاییزی می نشینیم که شاید سردی هوا باعث شود تا غرورمان را پشت در جا بگزاریم و هوای گرمی داخل خانه کنیم ..خانه ای کوچک و نقلی که انتظار دوستی را می کشد که شاید گرمی دستانش دستت را و گرمای نفسش وجودت را گرم کند و بیخیال گرمای کاذب بخاری شوی ...کاش می شد این سردی ها را با همین گرمی های کمیاب  ولی ماندگار جابجا می کردی ! به قول دوست عزیزی:  مهربان باشیم چون خداوند وقت آفرینش از روحش به انسان دمید و یقین داشته باش جنس روحش مهربانی بوده و وقتی که مهربان باشید شیرینی حضور خدا دیده میشود...

تو که نیایی دوستی دیگر انتظار این گرما را دارد .غرورت را به چاله جلو در خانه بینداز و در بزن .....!

از غرور که بگذریم حضور پررنگ تر میشود!

هنرور شهریور94

/ 1 نظر / 30 بازدید
باران

گهگاهی دلت می گیرد و دوست داری سبک شوی ؛گاهی هم دلت تنگ میشود کمی آغوش می خواهی ؛گاهی دلت میسوزد و کمی مرهم می خواهی ؛گاهی دلت بغض می کند و کمی نوازش می خواهد..گاهی هم بی اختیار دلت هوای جانان می کند و جان می خواهد