دوری

روزی اگر
دریک ثانیه
به لحظه ای
به اندازه
پلک زدنی
یادم
در ذهن کسی
شعله زند
شک ندارم که دل من
تمام عمرش را
به یادش
گرم و آتشین
می زند طپش
و بی شک
چشم هایم
برای دیدارش
دوخته میشود به راه
باشور
باشوق
نگاهت پر شور مثل بارون
قدم هایت جانبخش همچو نفس
حالا که قسمت شده
قدم بر چشم
و دیده من گذاشتی
حضورت
چشمان خاموشم را
بیدار میکند
رو به افق های دور خوشبختی
رو به پرواز بی نهایت زندگی
نگاه مهربانت را
از من دریغ مکن
چون دل سادة من
زود به نگاهت عادت میکند
پس بخاطر بیداری چشم هایم
نگاهت را از من دریغ مکن
چون زین پس
چشم هایم تا همیشه
بیدارند...
به شوق دیدار دوباره
نگاهت نازنین
و دیگر دلم طاقت دوری
از مهربانی ات را ندارد
اون شعله

اون سلام

و اون نگاه

آغازی با شکوه

این شوق

این شور

و این انتظار

شکوفا و پایدار 

/ 1 نظر / 13 بازدید

[تایید][تایید][دست]